آنيساآنيسا، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
آرسامآرسام، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

عسل ماماني و بابايي

مسافر کوچولوی مامان جون و بابا جون

سلام قند عسلم ، سلام دختر گلم خوبی نازنینم نمیدونی چقدر دلم برای دیدنت پر میزنه همش روز شماری میکنم این دو ماه هم تموم بشه و روی ماهتو ببینم مامانی قربونت بره دیگه اومدیم تو ماه هفتم بارداری توکل بخدا دو ماه و نیم دیگه میای پیش من و بابایی و در کنار هم زندگی میکنم البته دلم برای این روزها هم خيلي تنگ میشه که تو دلم هستی و خیلی خیلی به هم نزدیکیم اما هر چیز پایانی داره و دوران بارداری من هم دیگه ماه های آخرشه و دخملی ما میاد پیشمون مسافر کوچولوی ما  الهی من فدات بشم شیطون بلا دیگه شکر خدا روز به روز بزرگتر میشی این رو از تکونها و لگد های که میزنی متوجه میشم نمیدونی چقدر خوشحال میشم موقعی که لگد میزنی قربون اون دست و پاي كوچ...
16 شهريور 1391

انتخاب اسم

    آنیسای من ،این بار می خوام از انتخاب اسمت که من و بابایی خیلی دوستش داریم برات بنویسم برامون خیلی مهم یود که یه اسم خوشگل و تک داشته باشی ولی مهمتر از اون معنی اسمت بود که دوست داشتیم یه چیز الکی نباشه به هر دری می زدیم تو اینترنت سرچ کردیم کتاب، اقوام ، دوستان و..... تا اینکه من آنیسا رو پیشنهاد دادم و بابایی هم گفت آنیسا رو دوست داره بخاطر معنی قشنگی که داره ( مانند عشق)  . ...
16 شهريور 1391

شمارش معکوس شروع شد

سلام عزيز دل ماماني ؛ سلام عسلم ؛ سلام نفسم حالت خوبه دختر گلم ؛ آنيساي من ديگه شمارش معكوس من و بابايي براي ديدن و در كنار تو بودن شروع شده ميدوني الان ماه آخر يعني ماه نهم هستيم و كمتر از 3 هفته ديگه مسافر ما از راه ميرسه ، تو اين مدت خيلي انتظار كشيديم و منتظر روزي هستيم كه تو رو هم در كنار خودمون داشته باشيم ، آنيساي من روزها خيلي برامون سخت ميگذره نميدوني انتظار چقدر سخته اونم انتظار عزيزترين كسي رو كه از ته دل عاشقشي و دوستش داري بي صبرانه منتظرت هستيم ، ببينم تو هم مثل من و بابايي دوست داري بياي پيشمون ،اگه تو بياي ميدوني چقدر دنيامون قشنگ ميشه ، خداي مهربونم خيلي ازت ممنونم به خاطر هديه زيبايي كه ...
16 شهريور 1391

آخرین روز کاری مامانی

 سلام عشق مامان الهی مامان قربونت بره عزیزدلم امروز آخرین روزکاری مامانی همراه با شماست البته همراه شما منظورم تو دل مامانی ، امروز اومدم که کارامو تحویل بدم و خداحافظی کنم برم خونه و منتظر دخملی خودم باشم و تا اون روز  استراحت کنیم تا دخملی خودم تپل مپل بشه . آنی جونم خانم دکتر گفته هفته اول اسفند به دنیا میای اما من میخوام تو ماه ربیع الاول بدنیا بیای که آخرین روزش هم ٣ اسفند هستش باید با خانم دکترت صحبت کنم ببینم با اون روز موافقت میکنه دعا کن که قبول کنه و تو این ماه عزیز به دنیا بیای نفس مامان ، بی صبرانه منتظر اون روز هستم قربونت برم . عسل مامان ببخشید که تواین مدت باسرکار اومدنم تو رو اذیت کردم مامانی ،&...
20 بهمن 1390

دختر گل بابایی

سلام دختر گل بابایی ، دیگه روزهای پایانی رو داریم میگذرونیم قربونت برم دلم برای دیدنت یه ذره شده و انتظار کشیدن برام خیلی سخته انگار که زمان اصلا نمیگذره تا روز موعود که روز تولدت هست فرا برسه . آنیسا جونم ، دختر گلم چند سالی هست که منتظر اومدنت هستیم چرا اینقدر مامانی و بابایی رو اذیت کردی نمیدونی ما چی کشیدیم تا خدای مهربون تو رو به ما داد . اما به خاطر اینکه تو روزی میای پیشمون همه چی رو تحمل کردیم و فقط توکلمون به خدا بود میدونستیم که خدای مهربون دل هیچ کسی رو نمیشکونه ، روزی که تو اومدی تو دل مامانی دیگه همه غم و غصه هامون رو فراموش کردیم .  از اون روز شادی و نشاط رو به ما هدیه کردی و به زندگی من و ماما...
18 بهمن 1390

بهترین لحظه عمرم

  سلام نفس مامان ، عزیز من ، گل من ، عسل من دیروز (٣٠/٠٦/٩٠) روز چهارشنبه ساعت یک بعدازظهر من و تو و بابایی رفتیم سنوگرافی دکتر حسنیان ، نمیدونی چه استرسی داشتم و این استرس رو هم به بابایی منتقل کرده بودم اما به خاطر من به روی خودش نمیاورد خلاصه کلی منتظر شدیم و نوبت ما شد و آقای دکتر داشت تو رو چک میکرد تا اینکه بابایی بهش گفت میشه صدای قلبش رو برامون پخش کنید اونم پخش کرد وای مامانی قشنگترین لحظه عمرم بود وقتیکه صدای قلب کوچیکت رو میشنیدم اشک شادی تو چشام حلقه زده بود فقط اون لحظه میگفتم خدای مهربون شکرت . بعدشم آقای دکتر داشت تو رو چک میکرد و گفت خدا رو شکرهیچ مشکلی نیست و در مورد جنسیت هم گفت به احتمال خیلی زی...
13 بهمن 1390

بهترين هديه زندگيم

  سلام جيگر مامان  خوبي قربونت برم آنيساي مامان وقتی تکونهات رو حس میکنم غرق شادی میشم و امید به زندگیم چند برابر میشه. هم دوست دارم زودتر بیای تو بغل مامانی و هم دوست دارم همیشه تو دلم بمونی و تکون بخوری . من اینقدر برای دیدنت و بغل کردنت خوشحالم که اصلا به درد زایمان و مشکلاتش فکر نمیکنم و همه اش پیش خودم میگم هر چقدر هم که درد داشته باشه ولی وقتی کوچولوی نازم قراره بیاد پیشمون در مقابلش هیچه و ارزش داره . ماماني امروز دقیقا تو هفته 32 هستی تکونهات محکمتر شده . روز و شب داري تکون میخوری و صبحها که بیدار میشم بيام سر كار تکونهات شروع میشه و تو هم از خواب بيدار ميشي قربونت برم من ....
13 بهمن 1390

سنوگرافی 20 هفتگی

سلام جیگر مامان نفس مامان زندگي چطوری دختر گلم مامانی قربونت بره دلم برای دیدنت یه ذره شده ایشاله این ٤ ماه هم به سلامتی تموم بشه من و تو و بابایی در کنا هم روزهاي قشنگي داشته باشيم اين سنو هم 20 هفتگيته قربونت برم به نيمه راه رسيدم تبريز كه بودم همراه بابايي رفتيم سنوگرافي نوين آقاي دكتر خيلي مهربون بود و همه چي رو برامون توضيح داد و خبر سلامتيت رو بهمون داد تو اين سنو دقيقا 19 هفته و سه روزته عزيز دلم بوووووووووووووووووووووووووووووس دوستت دارم   ...
5 آبان 1390

نیمه راه

سلام قندعسل مامان ، نفس مامان دخمل قشنگم چطوری گلم خوبی عزیز دلم شکر خدا به نیمه راه رسیدیم از مهربون یار میخوام بقیه راه رو هم به خوبی و خوشی سپری کنیم و انتظار به پایان برسه و در کنار هم روزهای خوبی رو داشته باشیم برای دیدن روی ماهت لحضه شماری میکنیم عزیزم ، دوستت دارمممممممممممممممممممم وروجک دیگه شروع کردی به وول وول کردن قربون تکون خوردنات هم برم نمیدونی چه حس قشنگیه وقتی تکون میخوری و مامانی چقدر خوشحال میشه الهی مامانی فدات بشه دخمل نازم  بووووووووووووووووووووووس   ...
20 مهر 1390